قصه ننه خدیجه و لالایی خواندن برای شهدا

[ad_1]

به گزارش خبرنگار اعزامی ایمنا به همراه کاروان شهدا،  ظهر بود به روستای نیستانکرسیدم  همه برای نماز رفتند من توی مسیربا دوستانی که همراهمان بودند موقع اذان، نماز را خوانده بودم به همین دلیل دم مسجد نشستم دیدم یک پیرزنی از صحرا آمد یه بنده خدایی هم بار علفی پیچیده بود برای او آورد. بعد که مرا دید آمد روی سکوی مسجد نشست و گفت: هان جوان غریبه ای؟! اینجا چه می کنی؟!

گفتم مهمان آورده ام! گفت: مگه مسافرکشی؟گفتم: نه! گفت: پس چرا تو مهمان آورده ای؟ گفتم: آوردن این مهمان ها و همراهی با آن برای من یک افتخار است! گفت: چرا؟ مگه این مهمان کیه؟ گفتم: یک مسافر که 30 سال سفرش طول کشیده! نه یک مسافر، 10 مسافر، 20 مسافر که سفرشان 30 سال طول کشیده است.

گفت: این مسافران کی اند؟ گفتم: بگذار قبل از اینکه معرفی شان کنم بگم یک مادر مثل تو منتظر این مسافرها ست. گفت: بمیرم برای مادرانشان! مگر این مسافران کجا بوده اند؟ گفتم: به یک سفری رفته بودند؛ سفری عاشقانه! گفت: کجا؟ نکنه رفته بوده اند کربلا؟

گفتم: بله مسافر کربلا بودند گفت: چرا کربلا رفتن شان سی سال طول کشید؟ گفتم: اینها رفتند راه کربلا را باز کنند و برگردند مادرانشان را به آنجا ببرند. اشک در چشمانش حلقه زد. گفت: حالا بردند؟ گفتم: نه در میانه راه پر کشیدند و رفتند و رفتنشان 30 سال طول کشید و مادران چشن انتظار هستند.

گفت: دلم را آتش زدی! این مسافران چه کسانی هستند؟ گفتم: چند شهید گمنام! اشک در چشمانش حلقه زد. گفت: کاش منم پا داشتم می تونستم بیام کنار این شهدا! گفتم: ننه می برمت! او را سوار یکی از ماشین های همراه کاروان کردیم و به تریلر حامل شهدا رساندیم. گفت: ننه من نمی تونم! دستم نمی رسه به تابوت ها! سختمه! یکی از شهدایی که در محفظه شیشه ای انتهای تریلر بود را برایش به پایین بردم بغلش کرد و ننه خدیجه شروع کرد برایش لالایی خواندن!«لالا لالا گل پونه!، کسی دردم چه می دونه؟»

گفتم: ننه زیارت کن چرا لالایی می خوانی؟ گفت: الان اگر مادرش بود برایش لالایی می خواند. وقتی قنداقه اش را بغل می کرد برایش لالایی می خواند! این شهید شاید دلش می خواست لالایی های مادرش را دوباره بشنود. می بوسید و به آغوش می کشید و اشک می ریخت و لالایی می خواند: «لالا لالا گل پونه، خوش اومدی به این خونه» بمیرم برای مادرت که سالهاست چشم به راه توست.

ننه خدیجه کاروان که راه افتاد ایستاده بود و دست تکان می داد و می گفت: بچه های گلم به خدا می سپارمتان! نازدانه های مادرانتان به خدا می سپارمتان! خوشگل های مادرانتان به خدا می سپارمتان! سلام ما را هم به مادرانتان برسانید بگویید در روستای نیستانک یک ننه خدیجه بود برای شهدا لالایی خواند و چند لحظه ای در حق شان مادری کرد که آن دنیا در حق اش پسری کنند و دستش را بگیرند. عجب قصه ای بود، قصه ننه خدیجه!

راوی:پژمان گنجی پور

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *